
کارگردان: رومن پولانسکی
فیلمنامه: رابرت تاون
برنده جایزه بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی
بازیگران: جک نیکلسون، فی دوناوی، جان هیوستن
محصول 1974 آمریکا
جیک گیتس(جک نیکلسون) کارآگاه خصوصصی لوس آنجلسی،متخصص در امور افشای خیانت های زناشویی توسط زنی به نام خانوم مولوری استخدام می شود تا پرده از راز خیانت شوهر او بر دارد.آقای مولوری سرمهندس شرکت آب و برق لوس آنجلس که درگیر پروژه ای درباره ی سد سازی و آب رسانی در زمان قحطی است ، توسط گیتس تعقیب می شود و به زودی چند عکس رسوا کننده ای که از او گرفته شده و نشانگر خیانتش بود ، به طور اتفاقی در یکی دو روزنامه ی محلی چاپ می شود...اما خیلی زود خانوم مولوری واقعی (فی دوناوی) به این عمل کارآگاه اعتراض کرده و مشخص می شود همگی قربانی ماجرای راز الودی شدند که هدف اصلی آن بی آبرو کردن آقای مولوری بوده...جیک گیتس تصمیم می گیرد زن مرموزی که او را ابتدای ماجرا استخدام کرده بود پیدا کند اما با کشته شدن آقای مولوری داستان شکل دیگری به خود می گیرد...
.......................................................این بینی باندپیچی شده جک نیکلسن است که نمی توانید فراموشش کنید. او در نقش یک کاراگاه خصوصی از مشام خود پیروی می کند و بعد چیزی نمانده بینی اش را قطع شده ببیند. این نمایانگر چرخش های ناگهانی در "محله ی چینی ها"ست. جیک گینز کاراگاه خصوصی بی پروای فیلم در صحنه ی آغازین با ظاهری آراسته و خرامان قدم بر می دارد، حتی آرایشگر به او می گوید"عملا شبیه ستاره های سینما هستی." بعد او را در نیم های فیلم با بینی باند پیچی شده می بینیم. این باندپیچی زشت و غیر قابل چشم پوشی به تعبیری در تعریف شخصیت های فیلم اشاره دارد. رابرت تاون فیلمنامه ی محله چینی ها را از داستانهای کاراگاهی دشیل همت و ریموند چندلر نوشت. در شوخی ها و چرب زبانی های جیک ردپاهایی از کاراگاهان زبردست لس آنجلس، فیلیپ مارلو دیده می شود. اما بوگارت هرگز با نوار زخمی بروی بینی اش مواجه نشده بود. به گذشته برگردیم، ستاره های سینما ممکن بود که با خشونت روبرو شوند ولی یک جای زخم مردانه نشان افتخار آنها بود ولی بینی بریده شده ی جیک در محله چینی ها یک شوخی منحوس است.
در سال 1974، زمان نمایش محله چینی ها، دیگر کارآگاه ها مردانی سلحشور در لباس بارانی نبودند، بلکه آدمهایی آب زیر کاه، دروغگو و حتی پست تلقی می شدند. نیکسن و واترگیت اطمینان آمریکایی ها را خدشه دار کرده بودند. نقش جیک را جک نیکلسن ایفا کرد، کسی که در "ایزی رایدر"، "معرفت سقوط" و آخرین جزییات" یک رشته از شخصیتهای جذاب را بنا گذاشت که بسمت سقوط پیش می روند یا بدست یک آدمکش حقیر سرکوب می شوند.اینکه پولانسکی، کارگردان فیلم نقش آن آدمکش را ایفا کند، کنایه ای بود که بی شک همه آن را سر صحنه درک کردند. این نیکلسن بود که نخستین پیشنهاد را به دوستش، پولانسکی داد، سپس تهیه کننده، رابرت ایوانز به آنها پیوست. آنچنان که ایوانز در یادداشت های خودبینانه اش می نویسد که مشکل اصلی فیلمنامه ی تاوان بود، یک داستان پیچیده درباره بهره برداری آب در کالیفرنیا دهه ی1930."هیچکس آن را نفهمید مخصوصا من. درست مثل عنوان فیلم، آن هم صرفا چینی بود." پولانسکی در خاطرات خود می گوید که"آن فیلمنامه به خودی خود نمی توانست به یک فیلم تبدیل شود، اما جایی در میان 180 صفحه ی آن فیلم شگفت انگیزی پنهان شده بود.
نویسنده و کارگردان باهم ملاقات کردند تا سخت کوشانه فیلمنامه را از نو بنویسند و نزاع ها اغاز شد. پولانسکی به تدریج اختیار فیلم را به دست گرفت. تاون احساس می کرد به داستان او خیانت شده و از "نقطه ی اوج مخوف و دلسرد کننده" فیلم بیزار بود. اما در این میان باید چیز درستی اتفاق افتاده باشد، زیرا " تقدیر گرایی سیاه " "محله چینی ها "30 سال است بر فراز قله های سینمای "نوار" و احتمالا بهترین ها ی دهه ی 70باقی مانده است. در نگاه اول، از ظاهر مجلل فیلم لذت می برید ک: طرز حرف زدن با تانی و پر طنین نیکلسن و نوار های شیک لباس ها ی او : لب های سرخ و ابروهای کاملا کمانی فی داناوی و طراحی های خاطره انگیز طراح صحنه فیلم، ریچارد سیلبرت . دیدن دو باره و سه باره فیلم این مجال را می دهد که رد پاهای دروغین و فریب های شیطنت امیز داستان را طبقه بندی کنید، که مانند نوول چندلر، پرده از رازخواهری کوچک و پدری ثروتمند بر می دارد، هر چند این ارتباط هراس اور،که سال هاست پنهان مانده، بیشترنوعیی بازگشت به تراژدی های یونانی است، نیز به موضوع مهم تکرار شونده دیدن و ندیدن پی می برید. استعاره های بصری هم که در طول فیلم تکرار می شوند تلویحا اطلاعاتی را به ما می رسانند. جیک با یک دوربین دو چشمی و بعد ها از طریق عدسی یک دوربین ،"اولین مالوری " را زیر نظر دارد. کاراگاه نگاه می کند، اما او نمی بیند. وقتی "اولین" از جیک می پرسد در محله چینی ها چه می کرده است، او دست پیش را می گیرد و می گوید: "تا حد ممکن کاری نمی کردم ." اما مرتکب اشتباهی می شود. او در تلاش برای نجات جان "اولین"، در واقع او را به خطر می اندازد. وقتی جیک سرانجام حقیقت را در می یابد " او خواهر من است – او دختر من است. " از انچه ندیده است و از بر ملا شدن تراژیک راز "اولین"، اندوهگین می شود. در یک چهارم پایانی فیلم، علایم، هشدار دهنده تر می شوند: معاینه چشم "اولین " توسط جیک، عینکی که از استخر بیرون کشیده می شود، چشم سیاه همسر کرلی. پولانسکی با بی رحمی فیلم را به نقطه ی اوج خود می رسد. جیک به تمام راز ها پی می برد و " اولین " در حال فرار با گلوله پلیس از پای در می اید و همه ی این اتفاقات پیش چشم جیک روی می دهد. وقتی سر "اولین" از اتومبیل بیرون می افتد،صدای جیغ دخترش را می شنویم و سپس تصویر روی قیافه هولناک نوکراس، بارون سارق و متجاوز با بازی جان هیوستن، ثابت می شود که می کوشد با دست هایش جلو چشم دختر "اولین" خودش را بگیرد. این پایانی است که پولانسکی و تاون ان گونه پرحرارت برسر ان می جنگیدند. خواست تاون فرار "اولین" و دخترش بود، اما پولانسکی ان را به گونه ای دیگر می دید، انچنان که می توانست. سراسر زندگی او با مرگ عجین بود، نخست به عنوان پسر بچه ای در کراکو تحت سلطه نازی ها. والدین او را به اردوگاه ها فرستادند و مادرش در اشوئیتس جان سپرد. درسال 1996،همسر باردار او، شارون تیت، توسط گروه مانسن در لس انجلس به قتل رسید. او بعد ها گفت:"هر گوشه خیابان مرا به یاد ان تراژدی می انداخت." تجربه و غریزه او پشتوانه برای رسیدن به سیاهی بود. "اولین" مرد، کراس سعادتمند شد و جیک اندوهگین از تعقیب نا موفق "حقیقت " به حال خود رها شد. تصمیم پولانسکی به یقین درست بوده است. انتخاب او در مورد پایان فیلم نه تنها پاسخگوی روح فیلم، بلکه پاسخگوی روح ملتی بود که از پارانویا رنج می برد. فیلم نامزد 11 اسکار شد، که تنها یکی از انها را به دست اورد: بهترین فیلمنامه برای تاون. تاون سالها را صرف نوشتن دنباله ای برای فیلم کرد که خود نیز قصد کاردانی ان را داشت. در فیلم جدید، نیکلسن اشتباهات گیتز را جبران می کرد و رابرت ایوانز هم از دیگر بازیگران بود. بر حسب اتفاق، هر سه انها به کار ادامه ندادند. نیکولسن"دوجیک"، دنباله "محله چینی ها" را سر هم بندی کرد و نتیجه، یک فیلم بد بود. به این ترتیب، باید سپاسگزار "محله چینی ها " بود، قله افتخاری برای کارگردان، نویسنده و شاید بازیگر ان. سال بعد، نیکلسن برای بازی درخشانش در " پرواز بر فراز اشیانه فاخته " (1975) جایزه اسکار را از ان خود کرد. اما در نقش جیک، او سرش را با چنین اعتماد به نفس مضحکی بالا می گیرد که تماشاگر بین ستایش، تحقیر یا ترحم نسبت به او در می ماند. این کاراگاه فریبکار اغاز تا پایان پرده را به خود اختصاص می دهد. این حقیقتا بهترین کار اوست، آن هم با یک بینی باندپیچی شده.

The Portrait of a lady
تصویر یک زن
نویسنده: Hnery James ( نویسنده رمان) ، Laura Jones ( نویسنده فیلم نامه)
کارگردان: Jane Campion
بازیگران: Nicole Kidman ، John Malkovich، Barbara Hershey ، Mary-Louise Parker ، Marti Donovan، Shelley Winters
محصول سال 1996 آمریکا
نامزد دریافت 2 جایزه اسکار
داستان فیلم:
ایزابل آرچر ( کیدمن) ، زن جوان آمریکایی پس از مرگ والدینش برای ملاقات با بستگانش به انگلستان میرود، پس از این فاجعه او هیچ پولی در بساط ندارد اما ملاحتش مردان شایسته ای را به او جلب میکند. وقتی ایزابل، پیشنهاد ازدواج مردی ثروتمند به نام لرد واربرتن ( گرانت) را به دلیل اینکه دوستش ندارد، رد میکند، یکی از بستگانش به نام رالف (دانوون) که به او علاقه مند شده، ترتیبی میدهد تا پدرش پیش از آن که بر اثر سل بمیرد، پول زیادی را در اختیار ایزابل بگذارد تا او بتواند به عنوان یک زن مستقل زندگی کند. ایزابل به دور اروپا سفر میکند و طی آن با خانم مرل ( هرشی)آشنا میشود و او هم باعث آشنایی ایزابل با گیلبرت آزموند ( مالکوویچ) هنرمند آمریکایی زن مرده ای که دور از وطنش زندگی میکند، میشود. ایزابل دل باخته گیلبرت میشود و با او ازدواج میکند اما آرام آرام معلوم میشود او مردی تنبل و فرصت طلب است. ایزابل پس از سه سال از گیلبرت جدا میشود...
...........................................
فیلم اگرچه ظاهرا زمان لازم برای پرداختن به داستان مفصل و پر جزئیات جیمز را داشته است، اما در پاسخ به بسیاری از ابهام های داستانی اثر اصلی ناکام مانده است. به صورتی که اگر رمان مربوطه را نخوانده باشیم، بسیاری از نکات فیلم برای ما حل نشده باقی میماند. مثلا در رمان علت ازدواج ایزابل با آزموند، ایده آلیست بودن آزموند است ، در حالی که در فیلم به علت تمایالات مازوخیستی اش با وی ازدواج میکند. تفاوت شخصیت ها در فیلم و داستان بسیار زیاد است. در فیلم آزموند به یک شیطان صفت تبدیل شده است در حالی که در رمان چنین نیست. به هر حال فیلم را نه میتوان یک اقتبال محسوب کرد و نه تفسیری آزاد.
پ.ن: اگر کسی علاقه مند به دریافت متن اصلی رمان است، لطفا آدرس ای میل خود را در قسمت نظرات درج نماید.

Magnolia
ماگنولیا
کارگردان:Paul Thomas Anderson
بازیگران: Julianne Moore، William H. Macy، John C. Reilly، Tom Cruise، Philip Baker Hall، Philip Seymour Hoffman، Jason Robards
محصول 1999 آمریکا
برنده 18 جایزه سینمایی و نامزد دریافت سه جایزه اسکار
خلاصه فیلم:
پارتریج به علت ابتلا به سرطان با مرگ دست و پنجه نرم می کند و آخرین آروزیش برقراری ارتباط با پسر گمشده اش است. لیندا به خاطر پول با ارل ازدواج کرده، اما اکنون که شوهرش در حال مرگ است، دریافته که دلباخته اوست. فرانک مک کی در تلویزیون فنون دلربائی از زنان را آموزش می دهد و در اوج بازی های مردانه اش است تا این که سرانجام خود را با خانواده اش رو در رو می بیند. استنلی اسپکتر کودکی نابغه و ستاره مسابقات حضور ذهن تلویزیون است که پاسخ هر سوالی را می داند، جز این که چه گونه باید مهر پدر را به دست آورد. ریک اسپکتر قادر به نظم بخشیدن به زندگی خود نیست و از قبل نبوغ فرزندش زندگی می کند. دانی اسمیت ستاره مسابقه های تلویزیونی حضور ذهن دهه ١٩٦٠ است که اکنون به سختی درگیر شغلی در یک فروشگاه لوازم برقی است و به خیال بافی درباره عشق و دلدادگی می پردازد. جیمی گیتور مجری مسابقه های تلویزیونی و نمادی از ارزش های خانوادگی، و نقطه مقابل تصویری است که از او ارائه می شود. رز گیتور که همیشه به شوهرش وفادار بوده، اکنون در انتظار شنیدن آخرین و هولناک ترین اعترافات اوست. کلودیا ویلسن گیتور اشباع شده از کوکایین و غرق در تلویزیون، تنها در پی یافتن کسی هست که حقیقت را برایش بازگو کند. سرکار جیم کورینگ افسر دست و پا چلفتی و دلسوز لس آنجلس در جریان یک تحقیق معمولی دل می بازد. فیل پارما پرستار خانگی و موجودی وظیفه شناس است که آرزویش رساندن ارل پارتریج و پسر گمشده اش به همدیگر است. دیکسن (هنرمندی معترض و در حال شکوفایی یا شاعری خیابانی؟) چشم و زبان همسایگانش است.
.....................................
ماگنولیا در مقیاسی کوچک نشان دهنده جامعه آمریکاست، با نه داستان در هم تنیده شده، که هر یک در روزی آرام و ابری در جنوب کالیفرنیا رخ می دهد. در فیلم شاهد هر گونه رویداد دیوانه واری هستیم، که در نهایت زنجیره ای از حوادث کاملا اتفاقی را شکل می دهند. والدین و فرزندان، خشم و بخشش، تلویزیون و زندگی واقعی، اندوه و از دست دادن، شانس و اراده و آفتاب و توفان در این روز با یکدیگر در تصادم هستند و در نهایت از میان این زنجیره حوادث به پدیده ای غیر قابل تصور منتهی می شوند. ماگنولیا در پی فریفتن تماشاگر نیست، امید بیهوده به او ارزانی نمی کند و جذابیت آن نیز برای مخاطب در همین نکته نهفته است. برای تماشاگر فرهیخته تر نیز ساختار موزائیک گونۀ رویدادهایی که به زیبایی هر چه تمام تر پرداخته و در کنار هم چیده می شوند تا در نهایت به شکل قطعه ای منسجم در آیند، کافی است.

L’armee des ombres
ارتش سایه ها
کارگردان: Jean-Pierre Melville
بر اساس رمانی از: Joseph Kessel
محصول 1969 فرانسه
بازیگران: Lino Ventura ، Paul Meurisse، Simone Signoret، Claude Mann
برنده سه جایزه سینمایی
خلاصه داستان:
اکتبر سال 1942، فیلیب ژربیه ( ونتورا) از اسارت مقامات حکومت دست نشانده ویشی میگریزد و به مارسی می آید و به کمک هم قطارانش در نهضت مقاومت، پل دونات خبرچین( لیبول) را میکشد. ژان فرانسوا ژاردی ( کاسل) – خلبان سابق- جایگزین پل در گروه میشود بدون اینکه بداند برادر بزرگ ترش، لوک ژرادی ( موریس) در واقع رهبر نهضت مقاومت است. ژربیه که همراه لوک ژرادی برای مذاکراتی با انگلیسی ها و دیدار دوگل به لندن رفته، در مییابد که دوستش، فلیکس ( کروشه) به دست گشتاپو افتاده است. او به فرانسه باز میگردد و به یکی از اعضای نهضت، ماتیلده ( سینیوره) اجازه میدهد تا نقشه اش برای آزاد کردن فلیکس را اجرا کند. نقشه شکست میخورد اما ژان فرانسوا که پنهانی خودش را تسلیم گشتاپو کرده، به فلیکس قرص سیانور میرساند. ژربیه دستگیر میشود اما با نقشه ای که بار دیگر ماتلیده طرح کرده از مرگ نجات مییابد. مدتی بعد خبر میرسد که ماتیلده دستگیر شده و به خاطر دخترش قول همکاری با آلمانی ها را داده است. ژاردی افرادش را متقاعد میکند که ماتیلده عملا مرگ خویش را میخواهد. آنان ماتلیده را در خیابان هدف گلوله قرار میدهند.
..................................................
این فیلم سرد و افسرده حال پس از سکوت دریا ( 1948) و لئون مورن کشیش ( 1961) سویمن فیلم ملویل است که به دوران اشغال فرانسه در جنگ جهانی دوم میپردازد و برای اولین بار شامل تجربیات خود ملویل به عنوان عضوی از نهضت مقاومت است. ملویل از تمایزات اخلاقی آشکار فیلم های این رده میپرهیزد و زمانه ای را نشان میدهد که در آن اقتضای شرایط، اعمال ضد انسانی و خشن را توجیه کند. فیلم آشکارا حال و هوای یک فیلم نوآور را دارد و قهرمانان آن تداعی گر تبهکاران این نوع فیلم ها که باید تنازع بقا را مقدم بر اصول اخلاقی متعارف قرار دهند، هستند.